من عمیقا معتقدم که وبلاگ کاری بسیار بزرگ در عرصه تاریخی در هر کشوری خواهد کرد
چرا که همان طور که همه شنیده ایم تاریخ را حکومتها مینویسند ولی انگار در قرن بیست و یکم تاریخ را وبلاگها و وبسایتها مینویسند
داشتم همین وبلاگ بهار ایران ما را ورق میزدم به نقل مطلبی از وبلاگ بانو در سال 1385 رسیدم خواندنش خالی از لطف نیست.
از وبلاگ بانو
دوران ریاضت برای پدرم
دیروز که چون عادت هر روز در پایان یک روز شلوغ و داغان ،خسته از دود وبوق و آدمهایی که سرو کله زدن با آنها بزرگترین مصیبت زندگی در زمانه ماست،به خانه پدری زنگ زدم تا احوال پدرو مادرم را جویا شوم در همان اولین دیالوگها پی به غمی بردم که بر صدایشان سایه افکنده بود و علی رغم تلاش برای پنهان کاری ،رسوایشان کرد .
پدر پیر هفتاد وپنج ساله ام که با وجود بازنشستگی همچنان کار می کرد و در پاسخ اعتراضهای ما که چرا کار می کند ،بادی به غبفب می انداخت و می گفت:با با جان من فنی ام هیچ وقت بازنشسته نمی شوم .دیگر صدایش می لرزید و با لحنی غم آلود گفت:امروز عذرم را خواستند ،گفتند بخشنامه آمده که همه بازنشسته ها را تصفیه کنید. پیمانکار شرکت خصوصی هم که تا حالا هر سازی که دلش خواسته بود نواخته به آنها گفته که هر کس بخواهد بماند باید پنج میلیون تومان تضمین بگذارد!
پدر و مادر هر دو نگران و افسرده که از این پس با صدو هفتاد هزار تومان حقوق باز نشستگی چگونه آبروداری کنند؟!هزینه درمان و داروی مادرم که ده سال است دریچه قلب مصنویی دارد و سه سال است که سرطان سایه سیاه خود را بر سر او پهن کرده است به کنار.
پدر آرام تر است و با ایمانی که همیشه به او آرامش می دهد می گوید:خدا بزرگ است از او خواسته ام که تا زنده هستم بتوانم کار کنم .و مادر با اشتیاق دل به وعده های احمدی نژاد بسته وامیدوار است که کسی برای بازنشسته ها کاری کند و وعده ها تحقق یابد .پدر اما زیر لب لبخند می زند و می گوید :او که گفته خودمان را برای یک دوره ریاضت آماده کنیم گویی نمی داند ما همیشه در ریا ضت بودیم. مادر می گوید اما بعدش خوب می شود اگر چند سال صبر کنیم و پدر می گوید: امیدوارم البته به عمر ما که کفاف نمی دهد خدا کند به بچه هایمان کفاف بدهد و آنها لااقل روی آبادانی این مملکت را ببینند هر چند پدران ما هم برای ما چنین آرزویی داشتند!







